تبليغاتX
فریــــــاد سکــــــوت
برای آرزوهایی که میمیرند...سکوت میکنم سنگین تر از فریاد
 
 
 
 
 
تعطیل شد
 
دوستون دارم
خدانگهدار
 
 
 
 
 
بعدانوشت : همه ی شما دوستای گلم واسم محترم و قابل احترامید و دوست داشتنی  باور کنید اگه روزی قرار به نوشتن باشه همینجا مینویسم..اینجا رو آنقدر دوست دارم که هیچ وقت حاضر نمی شم وبلاگه دیگه ای جاش بزنم...اینجا واسم پر از خاطره اس... فقط حالم این روزها خوب نیست... شاید روزی با عوض شدن حال و هوام برگشتم...
 
 
+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 19:23 توسط سحر

 
 
مرغ عشق تمام عمر
فال گرفت و
فال گرفت و
فال گرفت
اما هيچ وقت
معناي عاشق شدن رو نفهميد!!!!
 
 
 
 
 
 
۱- يادمه اون زمانها که بچه بوديم و تقريبا روزهاي آخر دبستان بود... يادمه بابا يه راديو کوچيک داشت که توي آشپزخونه بالاي يخچال گذاشته بود تا صبحها که ميخواست صبحانه بخوره و بره سر کار...موقع خوردن صبحانه راديو گوش ميکرد... و اونجا بود که ما دستمون نرسه و دستکاري کنيم ...
يه روز عصر که مامان و بابا رفته بودن بيرون..من و خواهر بزرگه اومديم ورش داريم از اون بالا افتاد پايين و چشمتون روز بد نبينه از وسط دو قسمت شد و هر چي توش بود ريخت بيرون.. ما دوتا هم همين جوري نگاه ميکرديم..اما بعد به ذهنمون رسيد جم و جورش کنيم بزاريمش سرجاش.. خلاصه دل و معده اش رو همه رو جمع کرديم و ريختيم توش و دو تا قسمتش رو هم محکم کرديم و گذاشتيم بالا..
فردا صبح تا بابا اومد اين پيچش رو بچرخونه و روشن کنه يه آن ديد دو قسمتش از هم جدا شد و هر چي توش بود ريخت بيرون..حالا بابا متعجب ما هم از خنده نمي تونستيم واستيم..بيچاره بابا مونده بود چي شده که اينجوري شده ..من گفتم چي شده مثل يه دختر خوب اما تا اومد دعوا کنه ما دوتا بدوبدو به سمت مدرسه رفتيم... يادش بخير...
 
۲- اصولا واسه رفت وآمد بيشتر اتوبوس رو ترجيح مي دم تا تاکسي..بس که توي اين تاکسي يا يه خانوم نشسته دوبرابر خودم کنارم و من بيچاره نصفم زير خانومه مونده..يا اين آقايوني که فکر ميکنن ميخوان با آدم عکس يادگاري بگيرن بس که ميچسبن به آدم..يا يهو ميبيني يه دست مثل وزغ زير کيفت داره ول ميخوره (من که جدا يهو ميترسم و واقعا فکر مي کنم يه وزغه).. يا اون دو نفر آنچنان راحت مي شينن که اگر تو نفر سوم باشي بايد نصفت بيرون در باشه (مخصوصا اگر پرايد باشه ديگه هيچي) .. ولي تو اتوبوس حداقل مي دونم يه صندلي واسه خودمه و کسي نمي چسبه بهم..بعدشم تو اتوبس آدم حوصله اش سر نمي ره بس که اين خانومها حرف مي زنن يا اتفاقات بامزه مي افتهخلاصه اگر اتوبوس باشه با تاکسی نمی رم..اين از اين
اون روز توي اتوبوس يه مرده که تقريبا جوان هم بود اومد بالا واسه گدايي و اينکه ميخوام دستم و گچ بگيرم (حالا من نمي دونم دستش چش بود!!!!) بيمارستان پول ميخواد و کمک کنيد..خلاصه چند نفر کمک کردن رفت پايين..ده دقيقه نگذشته بود دوباره اومد بالا ... تا اومد ديالوگ تکراريش رو بگه خانومها گفتن بابا الان اينجا بود.. من که خنده ام گرفته بود حسابي.. يارو برگشته يه نگاه کرد و بعد ميگه: خوب چيکار کنم ۱۵۰۰ تومن کم داشتم بيمارستان اينجوري که نمي بنده ..مجبور بودم دوباره اومدم!!!!
 
۲-۲- حالا اين خوبه يه گدا ديگه هست الان من حدود دو سه سال که اين مسير رو ميرم داره مياد و ميگه خانومها يک دانه دختر دارم يک سال تو بيمارستان بستريه!!!!!!!!.. نمي کنه حداقل هر سال اين سالش رو بيشتر بکنه ..آخه چطوريه که دختر اين دو ساله که يک سال بستريه؟؟؟؟!!!!!
 
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه نهم بهمن 1388ساعت 15:27 توسط سحر |

 
 

چقدر سخته که عشقت روبروت باشه

نتوني هم صداش باشي

چقدر سخته که يه دنيا بها باشي

نتوني که رها باشي

چقـــــدر سخته

چقدر سخته که  باروني بشي هر شب

 نتوني آسمون باشي

چقدر سخته که زندوني بموني

بي در و ديوار

نتوني همزبون باشي

چقدر سخته

چه بدبخته قناري که بخونه اما روياش حس بيرونه

چه بدبحته گلي که مونده تو گلدون

لبش يک قطره بارونه

 

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه

ولي ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه

ولي آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه

نتوني ناجيش باشي

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه

نتوني راهيش باشي

چقدر سخته تو خونه ات عين مهمون شي بپوسي

خسته ويرون شي

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شي

ولي تو سينه داغون شي

چقدر سخته که يک دنيا صدا باشي

ولي از صحنه ي خوندن جدا باشي

چقدر سخته که نزديک خدا باشي

ولي غرق ادا باشي

 

 

۱- امروز با معصومه به پیشنهاد من رفته بودیم یکی از این دانشگاههای تازه تاسیس که هیچیشون معلوم نیست...کارگزینی فرم پر کنیم تا اگه نیاز داشتن خبر بدن ..ايششش يا به ياد يکي از بچه ها چيششش ..ولی بیشتر حس فضولیم گل کرده بود برم ببینم دانشگاه چجوریه.. آخه یکی اونجا قبول شده هی قر و فر می اومد بیشتر به خاطر اون رفتم ببینم چه جوریه... خلاصه رفتیم راننده وسط بیابون پیادمون کرد..حالا بی انصافی نکنم همچین بیابونم نبود اما خیلی پرت بود..رفتیم داخل کوچه بعد دیدیم یه کوچه اشتباه اومدیم.. اومدیم برگردیم دیدیم بلــــــــه دو عدد سگ که همچينم شبيه سگ نبودن و دو برابر سگ قد و هيکل داشتن چند متر اون ور ترن.. حالا نه راه پيش هست نه راه پس..  معصومه: اگه بيان چي..  من: چه ميدونم آخه..فقط بهشون نگاه نکن...  همين جور که معصومه داشت دعا ميخوند و فوت ميکرد يواش يواش پا به فرار گذاشتيم و اصلا هم پشت سرمون رو نگاه نکرديم... با خودم فکر مي کردم اگه بخوام اونجا برم سر کار بايد قبلش دويدنم رو حسابي تقویت کنم

۲- اين روزها اصلا حس و حالي واسه هيچ کاري ندارم..يه جورايي به زور زنده ام..فقط همين!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 22:16 توسط سحر |

 
 
داستان تکراري
 

جيرجيرک رو به خرس گفت:

عاشقت شدم خرس گفت الان وقت خواب زمستوني من است

6 ماه بعد که بيدار شدم در اين باره با هم صحبت ميکنيم

وقتي خرس از خواب زمستوني بيدار شد

جيرجيرک را نديد و تا مدت ها در پي جيرجيرک بود اما او نمي دانست که جيرجيرک ها سه ماه بيشتر عمر نمي کنند...

 

 

يه فال واسه خودم گرفتم:‌

 دوست داشتم داشته باشمش

******************************

اينم تو وب بوتيمار جون خوندم خانومها بد نيست يه نگاهي بهش بندازن :  حالا اگه تونستن خانومها حتما نگاهي بهش بندازنااااا  بعدا از توش سوال درميارمااااا بايد جواب بدين

 

 http://oriflameshiraz.blogfa.com/post-8.aspx

 

************************************

 

۱- چند روز پيش يکي از دوستاي بابا بعد از ۱۵ سال بهش زنگ زده بود...مي گفت دلم واست تنگ شده بود بعد ۱۵ ســــــــــال!!!! منم داشتم فکر ميکردم يعني ميشه روزي يکي از دوستام بعد ۱۵ سال ياد من بيفته و بگه دلم واست تنگ شده بود؟؟

 

 ۲- ممنون از دوستی که متنم رو انقدر با دقت می خونه که برام ویرایشش هم می کنه  و بهم گوشزد میکنه

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 19:20 توسط سحر |

 
 
 
سوتی
 
 
۱- چند روز پیش در محل کار  پاور کامپیوترمان بسوخت سپس بردندی و بعد از یک روز آوردندی..این تا اینجا تا اینکه همه سیم هاش آویزون بود و هیچ کدوم رو وصل نکرده بودند منم خودم شروع کردم همه رو وصل کردم اما واسه مانیتور یکی از این پیچ هاش هرز بود هر چی میچرخوندم اصلا انگار نه انگار گفتم بزار روشن کنم ببینم شاید مشکلی نباشه تا روشن کردم همه قسمتاش رديف بود به جز مانيتور که دیدم نه صفحه نمی یاد ... زرتی دویدم بیرون ..یه حاج آقا که تو یه بخش دیگه کار میکنه داره رد میشه دویدم گفتم حاج آقا میشه یه لحظه بیاین گفت بله گفتم این مانیتور من سیمش رو که میخوام وصل کنم به کیس یکی از این پیش هاش شله میتونید سفت کنید...اون بیچاره هم اومد دو ساعت اون پایین هی میگه صفحه تون اومد منم نشستم و هی نــــــه.. هي اون درست شد من نهههههه...تا اينکه معصومه اومد ميگه بزار ببينم اصلا مانيتور رو روشن کردي يه آن يادم افتاده اصلا روشنش نکردم تا روشن کرديم صفحه اومد ..حالا خنده ام گرفته.. ميگم حاج آقا بياين درست شد..بيچاره بعد دو ساعت اومده بالا ميگه بله ديگه يکم شل بود (بيچاره فکر ميکرد واقعا درست کرده) منم خنده ام گرفته بود گفتم اگه ميفهميد دو ساعته سر کاره...واي واييييييي
 
 
 
۲- با معصومه قرار داشتيم که با هم بريم جايي..بعد معصومه زنگيد کجايي من اينجا واستادم گفتم تو تاکسي ام دارم ميام.. رسيدم و تاکسي نگه داشته بعد هر کار ميکردم در وا نمي شد راننده هم ميگفت محکم تر ..شايد چيزي گير کرده..خلاصه وا نمي شد تا ديدم معصومه داره مياد در رو وا کنه..راننده هم از اون طرف ميگه واي اون خانوم دارن ميان کمکتون..معصومه در رو وا کرده من رفتم بيرون..راننده هي ميگه خانوم دستتون درد نکنه واقعا زحمت کشيدين اومدين در رو وار کردين .. فکر مي کرد اون دختر خانومه ( يعني معصومه) واسه رضاي خدا اومده کمک هي هم تشکر ميکرد که واقعا لطف کردين نمي دونست دوستيم با هم ... معصومه ميگه چي ميگفت گفتم اوووووووووو چقدر ازت تشکر کرده در رو واسه من وا کردي
 
 
 
 
 
۳- چند وقتيست که نت آمدنمان در حد شديدي کاهش پيدا کرده يعني اصلا دسترسي ندارم به نت که بخوام بيام..اينکه که دير به دير ميام اما خوب بيام وب همه رو ميخونم ..مثلا همين الان وب همه رو خوندم الانم ۱۰ تا وبلاگ بازه ..همشونم خوندم ..يعني به همه سر ميزنم هر چند هفته اي يک بار باشه ...
 
 
۴- اميد خان چرا يهو گذاشتي رفتي؟؟؟؟؟؟ اميدوارم آنقدر زووووووووود دلت واسه وبت و دوستات تنگ بشه که برگردي منتظريماااااااااا
 
۵- من اصلا خوووب نمي تونم کسي رو دلداري بدم...يعني خودم اينجوري فکر ميکنم..خوب چيکار کنم سعي خودم رو ميکنم اما خوب نمي تونم..
 
۶- اين ايام رو تسليت ميگم.. اميدوارم يه روز بتونيم حقيقت عاشورا رو درک کنيم نه فقط يه قسمت هاي حاشيه اي رو بزرگ کنيم و نشون بديم ...
 
 
 
+ نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 15:12 توسط سحر |