تبليغاتX
 فریاد سکوت

تو

  مي خوام تو تنهايي دلم باغي سوت وکور به وجود بيارم
 
باغي با درختان غمگين وساکت مثل دلم با يه نيمکت براي دو نفر
 
من و تو تنها
 
من وتو تنها کنار هم روي نيمکت تنهايي دلم
 
مي خوام حرفهاي دلم رو برات بريزم بيرون
 
حرفهايي که مثل يه بغض سنگين گلومو مي فشاره
 
حرفهايي فقط براي تو
 
براي تو که تو دل تنهام پا گذاشتي
 
براي تو که کنارم روي نيمکت تنهايم نشستي  ونگاهم مي کني
 
براي تو که نمي دونم منتظر شنيدن حرفهام هستي يا نه؟
 
براي کسي که فقط تو دل تنهام اون مي تونه پا بذار....
براي تو...
 
 


 

نوشته شده توسط سحر در جمعه سی و یکم خرداد 1387 ساعت 2:51 موضوع | لینک ثابت


دستم بگیر

 

 

دستم بگیر دستم را تو بگیر                   التماس دستم را بپذیر

              

                           درمانی باش پیش از آنکه بمیرم

 

آوازی باش پرواز اگرکه نیست            همدردی باش همراز اگر که نیست      

                

                            آغازی باش تا پایان نپذیرم

 

گلدانی باش گلزار اگر که نیست           دلبندی باش دلدار اگر که نیست

 

                           سبزینه باش با فصل بد وپیرم

 

از بوی تو چون پیراهن تو                آغشته شد جانم با تن تو

             

                           آغوشی باش تا بوی تو بگیرم

 

لبخندی باش در روز وشب من            در هم شکست از گریه لب من

 

                         بارانی باش بر این تشنه کویرم

 

آهنگی باش در این خانه بپیچ            پژواکی باش از بگذشته که هیچ

 

                       آهنگی نیست در نائی که اسیرم

 

آوازی باش پرواز اگر که نیست         همدردی باش همراز اگر که نیست

 

                       آغازی باش تا پایان نپذیرم

لبخندی باش...

آهنگی باش...

از بوي تو...

 


 

نوشته شده توسط سحر در جمعه سوم خرداد 1387 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت


سفرنامه

 

 

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

خوبین؟

بعد از یه مدت کوچولو تاخیر دوباره اومدم اپ کنم

ولی امروز اپم با بقیه فرق می کنه

بعد از مدت طولانی ایستادن در صف انتظار وشمردن روزها یکی پس از دیگری بالاخره دانشگاه تصمیم گرفت ما رو ببره مشهد.

این اولین باری بود که بدون خانواده یه مدت طولانی سفر رفته بودم اولش زیاد دلتنگ بودم ولی بعد انقد سرم گرم بود که خیلی چیزی نفهمیدم. خیلی خوش گذشت جای شما خالی.

اول راه تا وارد کوپه قطار شدیم کاملا سورپرایز شدیم چون یه استاد اخلاق تو کوپه ما بود و ما هم مثل بچه های خوب فقط نشسته بودیم وهمدیگر رو نگاه می کردیم ساعت ۱۰ نشده گفت بچه ها دیگه بگیریم بخوابیم و ما هم که دیگه کاملا دپ شده بودیم قبول کردیمو بر این شانس خوب خودمون می بالیدیم.

همسفرهای ما یه گروه بودند که عالمی داشتند واسه خودشون و یه جورایی ما (من ودوستم معصومه)بینشون دقیقا مثل اخراجی ها بودیم. البته ما دخترهای بسیار بسیار خوبی هستیم ولی اونا دیگه زیاد خوب بودند.

در همان ابتدا که وارد اتاق شدیم نمی دونم بچه ها چشم کردن چی شد که یهو خیلی ناخوداگاه دستمان که اغشته به مایع ظرف شویی بود رو در چشم خودمان کردیم وناگهان چشممان مثل کاسه خون شد ودیگه نمی تونستم چشمم رو باز کنم که به یاری دوستان ومخصوصا معصومه( که نقش دکتر مایک رو داشت) چشمم بهتر شد می دونین چی کار کرد گفت چشم رو با چایی بشورم!!! منم که دستم به جایی بند نبود پذیرفتم وچشمم رو با چایی شستم بعد دیدم نه بابا موثر بود.

بعدشم که همش تو حرم بودیم خیلی حال داد ادم دوست نداشت یک لحظه اون جا رو ترک کنه

بعد هم خرید سوغات واینا..............

موقع برگشتن دیگه اب دیده شده بودیم دوستان همه تو یه کوپه نشستیم و هر کی گفت اشتباه کردین و اینجا جای منه گفتیم برو خانم اشراقی گفته دوستا با هم باشن(هر چند من این جمله رو از خانم اشراقی نشنیده بودم) خلاصه پیروز شدیم با هزار زحمت وپیش هم نشستیم ولی یه دختره بود هر یک ساعت می اومد می گفت اینجا جای من بوداااااااااااا ما رو خل کرد

در کل سفر خوبی بود و اینم بگم مشهدی ها خیلی مهمان نوازنااااااااااااااااااااااا خیلی

پایان

 

 


 

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 ساعت 11:41 موضوع | لینک ثابت


نه ميشه باورت کنم نه ميشه از تو رد بشم
نه ميشه خوب من بشي نه ميشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکني نه جون دارم فدات کنم
نه پاي موندنه مني نه ميتونم رهات کنم
نه ميتونه تو خلوتش دلم صدا کنه تو رو
نه ميتونم بگم بمون نه ميتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپيچه توي لحظه هام
قصه مو از کجا بگم که پا نگيري تو صدام
چه جوري از تو بگذرم تويي که معني مني
تويي که از مني اگر تيشه به ريشه ميزني
نه ساده اي نه خط خطي نه دشمني نه هم نفس
نه با تو جايه موندنه نمونده راه پيش و پس
نميشه با تو باشم و اسيره دست غم نشم
فقط ميخوام با خواستنت تا هستم از تو کم نشم

 

هرچه دارم از تو دارم اي همه دار و ندارم
با تو ارومم و بي تو بي قراره بي قرارم
گفتي باشم حالا هستم چشم به راهه يه نگاهت
ميدونم منو ميبيني که نشستم سره راهت



 

نوشته شده توسط سحر در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 21:55 موضوع | لینک ثابت


ازهمان روزی که دست حضرت قابیل

 

گشت آلوده به خون حضرت هابیل

 

از همان روزی که فرزندان آدم

 

زهرتلخ دشمنی درخونشان جوشید

 

آدمیت مرد گرچه آدم زنده بود

 

ازهمان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند

 

ازهمان روزی که با شلاق وخون دیوارچین راساختند

 

آدمیت مرده بود

 

بعد دنیا هی پرازآدم شد واین آسیاب

 

گشت وگشت

 

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

 

ای دریغ آدمیت برنگشت


 

نوشته شده توسط سحر در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 15:6 موضوع | لینک ثابت


خداوندا
سالي پر از برکت، پر از موفقيت ، پر از شادي وخوشحالي
براي ما قرار بده
آمين
 
 
 
 
 
 
خدايا
سرنوشت مرا خير بنويس
تقديري مبارک
تا هر آنچه را که تو دير مي خواهي زود نخواهم
و هر چه را که تو زود مي خواهي دير نخواهم
 
                                   دکتر شريعتي
 
 


 

نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت


س ی حماقت

در شب کوچک من افسوس
باد با برگ  درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی؟
در شب اکنون چیزی می گذزد
ماه سرسخت و مشوش 
وبر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن  هیچ
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من وتوست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
                                      ***************

شبانه شعري چگونه توان نوشت

تا هم از قلبم سخن گويد هم از عقلم؟

شبانه

شعري چنين

چه گونه توان نوشت؟

من آن خاکستر سردم که در من

شعله همه عصيان هاست

من آن درياي آرامم که در من

فرياد همه توفان هاست

من آن سرداب تاريکم که در من

آتش همه غوغاهاست....


 

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 ساعت 20:2 موضوع | لینک ثابت


من بی تو

من بي تو در غروب نشستم

من، بي تو در سکوت نشستم

تا در غروب من تو بتابي

تا در سکوت من تو بگويي

من با تو از غروب گذشتم

من با تو از سکوت گذشتم

تا آن گه، از تو بمانم،تا آن گه از تو بگويم!


 

نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386 ساعت 21:9 موضوع | لینک ثابت


سلام به دوستای گلم
حوصله ام سر رفته  سر که نرفته یه جوری شدم گفتم یه کم یه کوچولو بنویسم  توی این مدت اتفاقای زیادی افتاده اول از همه بدبیاری اون روزای اول که برف می بارید  وچه زیبا هم می بارید همه جا یه دست سفید شده بود با خوردنم به زمین و ضربه دیدن یکی از دندونام  زیبایش شاید یه کم کمرنگ شد چقدر غصه خوردم به خاطر دندونم همین باعث شد نتونم قبل امتحانات درس بخونم در طول امتحانات هم که مدام تو راه دندون پزشکی بودم و نتونستم امتحاناتم رو خوب بدم یعنی همه ی نمره هام این ترم خراب شدند . هر چی بود امتحانات بالاخره امروز تموم شدند . با اومدن برف وتعطیلی ها انقدر طول کشید این امتحانات که دیگه  همه خسته شده بودند. بعدشم اومدم یه کار خوب واسه یه دوست قدیمی انجام بدم یعنی شاید اون دوست خوبی برای من نبود  شاید پشت سرم زیاد حرف زده بود ولی خوب ازم کمک خواست منم کمکش کردم وقتی دوستای صمیمیم فهمیدن نمی دونین واییییییییییییییی چه به روزگار من اوردن که این چه کاریه براش انجام دادی گفتند: مگه اون در حق تو خوبی کرده بود که تو کارش رو درست کردی. نمی دونم شاید حق با اونا بود شاید من زیادی مهربونم ولی خوب چه میشه کرد این جزء اخلاق منه دوست ندارم کسی از دستم دلگیر بشه. شاید اپ بی مزه ای شد ولی خوب...


 

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 22:38 موضوع | لینک ثابت


 

وقتی یکی از عزیزان آدم

می میره

همه می گن خدا صبر بده

ولی وقتی آدم

مرگ تدریجی خودش رو می بینه

خدا باید به کی صبر بده؟؟؟!!!

 


 

نوشته شده توسط سحر در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 9:14 موضوع | لینک ثابت


آمدنت را خوب یادم نیست.

 

 بی صدا آمدی بی آنکه من بدانم

 

و بی اجازه ماندی بی آنکه من بخواهم

 

اما اکنون که با ذره ذره ی وجودم ماندنت را تمنا میکنم قصد سفر داری؟!

 

ای مهمان نا خوانده ی قلبم بمان

 

بمان که ماندنت را سخت دوست دارم

تکیه گاهی نیست، اینجا باد غربت می وزد

 

 در دیار آشنا هم یاد غربت می وزد

 

 

 

آشنایی نیست، اینجا غربتی بی انتهاست

 

رهگذر! ما را ببر، پایان تنهایی کجاست؟

 

 

 

دست سردم را بگیر و نور امیدم بده

 

باد وحشی می وزد گرمای خورشیدم بده

 

 

 

رهگذر! بی ما نرو این باد ما را می برد

 

زندگی رحمی ندارد، قصه ها را می برد

 

 

 

راه فتن را، رسیدن را، تو می دانی کجاست

 

آبی بال پریدن را، تو می دانی کجاست

 

 

 

رهگذر! چیزی ندارم، توشه ام تنهایی است

 

عشق هم در کوله بارم مایه ی رسوایی است

 

  

 

رهگذر با گوشه ی چشمش نگاهم می کند

 

می رود زود از کنارم، یار آهم می کند

 

  

 

باز هم با گریه هایم می نشینم با سحر

 

می روم دنبال خورشید کلامش با سحر

 

 

 

تا که شاید باز هم در کوچه هایم پر زند

 

با نگاه مهربانش باز هم بر در زند

 


 

نوشته شده توسط سحر در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 22:18 موضوع | لینک ثابت


زیبایی نور در تاریکی

سیاه و سفید، سرد و گرم، زشت و زیبا ،... به تضادها فکر کن. وقتی که در طبیعت، در وجود انسان، خلق و خوی بشر و به‌طور کل، در هستی کنکاش می‌کنیم متوجه می‌شیم که دنیا مملو از ضد و نقیض‌هاست و تقریبا می‌شه گفت که هیچ‌چیز مطلقی روی زمین وجود نداره مگر در کنار متضادش، و اون وقت دیگه مطلق نیست. اگه تاریکی نباشه، نور بی‌معناست. برای درک خوبی ، باید بدی‌ها رو دید و شناخت. اگه زشتی وجود نداشت، زیبایی‌ها به چشم نمی‌آمدن. از شکست، می‌شه طعم خوش پیروزی رو چشید. وقتی از انتقام صرف نظر می‌کنیم، متوجه ارزش بخشش میشیم . صبر و شتاب هر دو با هم و به موقع خود برای زندگی ضروری هستن.با غلبه بر یأس، امید به آینده خوب رشد می‌کنه. نگرانی‌ها و اضطراب‌ها را باید پس زد تا به آرامش رسید.  وقتی پلیدی از بین می‌ره، جاشو پاکی می‌گیره که منشاء آرامشه.با رد شرک و کفر، می‌توان ایمان را احساس کرد. گه چپ نبود، راست هم نبود. اون وقت فقط باید روی یک خط راه می‌رفتیم. با سایه روشن‌ها می‌شه تلاطم روح و هستی رو به تصویر کشید. از جهنم باید ترسید تا بهشت خودشو نشون بده.  اگه تلخی نبود، مزه ی شیرینی رو هیچ کس نمی‌فهمید. وقتی سعی و تلاش رو پیشه خودمون کنیم، رخوت و تنبلی بساطش رو جمع می‌کنه. می‌شه به عشق فکر کرد و تنفر رو در نطفه از بین برد. می‌شه با حرکت، به سکون خاتمه داد. می‌شه با تغییر، از تکرار مکررات بیهوده اجتناب کرد. با کم و زیاد زندگی می‌شه ساخت و از اون لذت بود.  

                                                                

   نقص‌ها و بدی‌ها وجود دارن، همون‌طور که خوبی‌ها. نمی‌توان منکر وجود هیچ کدوم شد. نباید غصه نقص‌ها و بدی‌ها رو خورد بلکه باید او نارو شناخت، قبول کرد و پشت سر گذاشت تا به جنبه‌های خوب زندگی رسید. در اون لحظه است که می‌شه مزه ی خوبی‌ها رو درک کرد و به سادگی ازشون نگذشت.

 


 

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه چهارم آذر 1386 ساعت 14:5 موضوع | لینک ثابت


تولد

سلام به دوستای گلم می دونید امروز چه روزیه ؟یه کم فکر کنید نفهمیدید ؟ خوب خودم می گم زیاد فکر

نکنيدامروز وبم يکساله شدراستش پارسال که داشتم توي همچين روزي وبم رودرست مي کردم

انگيزه ي خاصي نداشتم فقط صرف چيزايي که ياد گرفته بودم وبم رو ساختم ولي حالا بعد يکسال

يه جورايي هم دوسش دارم هم بهش وابسته شدمو خلاصه قسمتي از زندگيم شده توي اين يکسال دوستاي

زيادي پيدا کردم و با آدمهاي مختلفي آشنا شدم دوستاي زيادي اومدن و رفتن که دلم گاهي اوقات واسشون تنگ 

مي شه از اينکه بهم سر زدين وتنهام نذاشتيد از همتون ممنونم و همين باعث اميد وادامه کار هستش

اگه توي اين يکسال به کسي حرفي زدم يا شوخي کردم وباعث رنجش کسي شدم همين جا ازش معذرت

مي خوام و ميگم باور کنيد اگه همچين اتفاقي افتاده بدونيد ناخواسته بوده يه جورايي به بزرگي

.خودتون ببخشيد و خلاصه حلال کنيد ديگه

از آقا روح اله هم به خاطر آهنگي که براي وبم آماده کرده وگذاشته تشکر مي کنم و مي گم مرسيييييييييي

 

دلم امشب صاف است
اسمان هم ابي است
باد هم مي ايد
به گمانم فردا
روز خوبي باشد
صورت ماه به من می گوید

سالروز تولد حضرت معصومه را هم به همه دوستای گلم تبریک می گم

                    مخصوصا به دوست خوبم معصومه خانوم گل


 

نوشته شده توسط سحر در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 ساعت 9:59 موضوع | لینک ثابت


تنهایی

بس که

دیوار دلم کوتاه است

هرکسی از کوچه ی تنهایی من میگذرد

به هوای هوسی هم که شده

 سرکی می کشد و می گذرد!!!!


 

نوشته شده توسط سحر در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


یه پسر خوب

سلام

در پی استقبال بی سابقه دوستان از پست یه اپ خوشمزه تصمیم گرفتم دوباره از این جور اپها بذارم

گفتم حالا که این همه استقبال شده چرا من توجه نکنم

امیدوارم خوشتون بیاد

مشخصات يه پسر خوب

 

 

يک پسر خوب امضاء گواهي نامه اش خشک نشده به رانندگي خانمها گير نميدهد

 

يه پسر خوب کمتر با اين جمله مواجه ميشود"مشتري گرامي دسترسي شما به اين سايت مقدور نمي باشد"

 

يه پسر خوب بعد از تک زنگ سراغ تلفن نميره

 

يه پسر خوب عکس الکسندروگراهام بل رو قاب نميکنه بزنه تو اتاقش

 

پسر خوب پشت چراغ قرمز با ديدن يه خانم رديف چشماش مثه چراغهاي فولکس نميزنه بيرون

 

يه پسر خوب روزي چند بار به سازندگان ياهو مسنجر لعنت ميفرسته

 

يه پسر خوب سر کلاس تا شعاع 3 متريِ هيچ خانمي نميشينه

 

يه پسر خوب وقت برگشتن به خونه ماشينش بوي ادکلن زنونه نميده

 

يه پسر خوب هيچ وقت پاي تلفن از اين کلمات استفاده نميکنه:"ساعت چند" "کي مياي" "کجا" "دير نکني يا

 

يه پسر خوب وقتي مياد خونه قرمزي رژ  روی گونه اش مشاهده نميشه

 

يک پسر خوب زماني که کسي ميخواهد از عرض خيابان عبور کند تعداد دنده را از 1 به 4 ارتقاء نداده و قصد جان عابر را نميکند

 

يک پسر خوب زماني که يک دختر خانم راننده ميبيند ذوق زده نشده و در صدد عقده اي بازي بر نمي آيد

 

يک پسر خوب که ژيان سوار ميشود روي بنز همسايه با سوئيچ ماشين نقاشي نميکشد

  

يک پسر خوب هر روز بعد از کلاس درس به نمايندگي از راهداري و شهرداري خيابانهاي شهر را متر نميکند

 

يک پسر خوب به محض ديدن يک دختر خانم متين با شلوار برمودا و مانتو تنگ کوتاه و شال باز دهانش به سان آبشار و چشمانش همانند چشمان وزغ نميشود

 

يک پسر خوب دکمه هاي پيراهنش را از يک متر زير ناف تا زير چانه کاملا بسته و با سنجاق قفلي محکم ميکند

 

يک پسر خوب به محض ديدن دختر همسايه رنگش لبوي شده و چشمش را به آسفالت ميدزود

 

يک پسر خوب روزي 10بارهوس بردن نذري به دم در خانه همسايه که تصادفا دختر دم بخت دارند را نميکند

 

يک پسر خوب بيشتر از 5 دقيقه در دستشوئي نميماند . ( نکته کنکوري 

يک پسر خوب 5ساعت در حمام آهنگ جواد يساري نخوانده وبراي همسايگان آلودگي صوتي ايجاد نميکند

 

 يک پسر خوب به جاي اينکه پول خود را در باشگاه بيليارد و گيم نت و غيره دور بريزد بهتر است حساب آتيه جوانان باز کند و به فکر 1000 سالگي خود باشد

 

يک پسر خوب همواره به اسم خود افتخار ميکند و به هر کس که ميرسد نميگويد که بجاي اصغر به او رامتين و آرش و ... بگويند

 

يک پسر خوب در اثر ديدن افراد غرب زده جو گير نشده و لحاف کرسيه قرمز خال خال يشمي را به پيراهن تبديل نکرده و سر زانو خود را جر نميدهد

 

يک پسر خوب براي احياي حقوق خود از زور بازو استفاده نکرده و کلمات رکيک مانند خر و الاغ به کار نميبرد

 

يک پسر خوب براي بيرون رفتن از خانه 1 ساعت جلوي آئينه نايستاده و بزک نميکند

 

يک پسر خوب تنها جوکهايي را بيان ميکند که مورد تائيد وزارت 1) ارشاد اسلامي2) وزارت بهداشت3) وزارت مبارزه با تبعيضات استاني و ... باشد

 

يک پسر خوب در جشنهاي فاميلي جو گير نشده و نميرقصد تا ابروي کل خاندان رابر باد دهد

 

يک پسر خوب در مهماني هاي خانوادگي نوشدني هاي غير مجاز از قبيل ماءالشعير را تنها با رضايت نامه رسمي و کتبي پدر محترم استعمال ميکند

 

يک پسر خوب هر زمان که عشقش کشيد با زير شلواري کردي چين پيليسه دار و با رکابي یهو وسط کوچه نميپرد

 

يک پسر خوب تنها براي رضاي خدا و کاهش بار سنگين ترافيک و حمل و نقل درون شهري و برون شهري هر کجا که دختر خانم يا خانمي را در رده سني 15 تا 25 سال ديد سوار کرده و به مقصد مي رساند

 

يک پسر خوب تا به حال مشاهده نشده . . .

 

 

 


 

نوشته شده توسط سحر در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 13:26 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting  فریاد سکوت

نوشته های پیشین

report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting